مرضيه محمدزاده

1237

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

گويى ستم سرشت تو و جور طينت است * « بهر خسى كه بار درخت شقاوت است » « در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده‌اى » زنگار غم گرفت چو آئينه‌ى صفا * « معدوم شد مروّت و منسوخ شد وفا » از حد گذشت جور تو در دشت كربلا * « با دشمنان دين نتوان كرد آنچه را » « با مصطفى و حيدر و اولاد كرده‌اى » با تير و تيغ خصم تنِ شاه تشنگان * كردى لب فرات به درياى خون تپان زين غم گريست فاطمه در روضه‌ى جنان * « حلقى كه سوده لعل لب خود نبى بر آن » « آزرده‌اش به خنجر فولاد كرده‌اى » آل على چو ظلم تو در خاطر آورند * ياد از جفاى قوم ستم گستر آورند پس شكوه‌ها ز دست تو بر داور آورند * « ترسم ترا دمى كه به محشر درآورند » « از آتش تو دود به محشر برآورند » 12 تا نظم درد خيز تو زيب كتاب شد * از آه سردِ خلق سيه آفتاب شد گوئى جهان سرآمد و روز حساب شد * « خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد » « بنياد صبر و خانه‌ى طاقت خراب شد » با ذكر اين مصيبت جانسوز و دردناك * بس جوى خون ز ديده سرازير شد به خاك ترسم شوند خلق به درياى خون هلاك * « خاموش محتشم كه ازين حرف سوزناك » « مرغ هوا و ماهى دريا كباب شد » چشم زمانه گشت برين نظم دُرفشان * خون دجله دجله مىرود از چشم مردمان از دل قرار برده و از تن همى توان * « خاموش محتشم كه ازين شعر خونچكان » « در ديده اشك مستمعان خون ناب شد » محنت زده‌ست خيمه و شادىست در گريز * جنّ و ملك شدند درين پهنه اشك ريز گوئى رسيده است فرا روز رستخيز * « خاموش محتشم كه ازين نظم گريه خيز » « روى زمين به اشك جگرگون خضاب شد » اين نوحه در خزان گلستان حيدرىست * در ذكر دردهاى حريم پيمبرىست در بزم غم چو شعله‌ى جانسوز آذرىست * « خاموش محتشم كه فلك بس كه خون گريست » « دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد » زين موج خيز حادثه مردم در اضطراب * طوفان اشك كرده جهان پر ز انقلاب آتش فكنده در دل و در جان شيخ و شاب * « خاموش محتشم كه به سوز تو آفتاب » « از آه سردِ ماتميان ماهتاب شد » هرجا نشان غم زده بر پرچم حسين * اين جانگداز شعر تو در ماتم حسين